FA    |    EN
آنچه در این مقاله میخوانید ..

چرا گاهی تغییر ما برای اطرافیانمان شبیه بدتر شدن است؟

این مقاله با الهام از مفهوم هم‌ایستایی خانواده (family homeostasis) در نظریهٔ سیستم‌های خانواده نوشته شده است؛ مفهومی که به گرایش نظام خانواده برای حفظ یا بازگرداندن تعادل آشنای خود در مواجهه با تغییر اشاره دارد.

Jackson, D. D. (1965). Family rules: Marital quid pro quo. Archives of General Psychiatry, 12(6), 589–594.

«از وقتی تراپی میری، عوض شدی»: چرا گاهی تغییر ما برای اطرافیانمان شبیه بدتر شدن است؟

«از وقتی رفتی درمان، خیلی عوض شدی.»

«قبلاً این‌طوری نبودی.»

«خیلی خودخواه شدی.»

«دیگه نمی‌شه باهات حرف زد.»

«انگار روان‌شناس رفتن بهت یاد داده همه‌چیز رو گردن بقیه بندازی.»

گاهی شروع درمان با چنین جمله‌هایی همراه می‌شود.

فردی که تا چند ماه قبل همیشه در دسترس بوده، حالا گاهی «نه» می‌گوید. کسی که عادت داشت برای آرام نگه داشتن خانه سکوت کند، شروع به حرف زدن می‌کند. کسی که همیشه مسئول احساسات دیگران بود، کم‌کم مسئولیت‌هایی را که واقعاً متعلق به خودش نیستند پس می‌دهد.

و اطرافیان ممکن است این تغییرها را نه به‌عنوان نشانهٔ سلامت بیشتر، بلکه به‌عنوان بدتر شدن شخصیت او تجربه کنند.

چرا؟

وقتی یک نفر تغییر می‌کند، رابطه هم تغییر می‌کند.

ما آدم‌ها را در خلأ تجربه نمی‌کنیم. هر رابطه‌ای به‌مرور الگوهایی پیدا می‌کند.

یکی بیشتر کوتاه می‌آید، دیگری بیشتر تصمیم می‌گیرد.

یکی عصبانی می‌شود، دیگری آرامش می‌کند.

یکی سکوت می‌کند تا دعوا نشود، دیگری به این سکوت عادت می‌کند.

این الگوها ممکن است برای سال‌ها ادامه پیدا کنند تا جایی که دیگر هیچ‌کس آنها را «الگو» نمی‌بیند. فقط به نظر می‌رسد که «این آدم همین‌طوری است» و «این رابطه همین‌طوری است».

اما درمان می‌تواند این بدیهی‌بودن را به هم بزند.

فرد ممکن است برای اولین بار متوجه شود که همیشه از ترس ناراحت شدن دیگری بله گفته است. یا اینکه خشمش را همیشه فرو خورده. یا اینکه برای حفظ رابطه، نیازهای خودش را کنار گذاشته است.

وقتی رفتار او تغییر می‌کند، دیگران ناچار می‌شوند با نسخه‌ای از او روبه‌رو شوند که قبلاً کمتر دیده‌اند.

و اینجا ممکن است اتفاق عجیبی بیفتد:

رفتاری که برای فرد نشانهٔ رشد است، برای دیگری نشانهٔ از دست رفتنِ آدم قبلی باشد.

خانواده‌ها تعادل خودشان را حفظ می‌کنند.

در نظریهٔ سیستم‌های خانواده، مفهوم هم‌ایستایی خانواده (family homeostasis) به این گرایش اشاره دارد که خانواده پس از تغییر، به سمت نوعی تعادل آشنا بازگردد.

در این نگاه، رفتار هر عضو بخشی از شبکه‌ای از روابط است و تغییر یک نفر می‌تواند الگوهای دیگر اعضا را نیز تغییر دهد.

این تعادل الزاماً سالم نیست.

ممکن است یک خانواده سال‌ها با این نظم کار کرده باشد که یک نفر همیشه «آرام‌کننده» باشد، یک نفر «مشکل‌دار»، یک نفر «مسئول» و دیگری «وابسته».

تا وقتی هرکس نقش خودش را بازی می‌کند، سیستم قابل پیش‌بینی است.

اما اگر کسی از نقش خود بیرون بیاید، همه‌چیز کمی نامطمئن می‌شود.

فردی که همیشه کوتاه می‌آمد، حالا مقاومت می‌کند.

کسی که همیشه توضیح می‌داد، دیگر توضیح نمی‌دهد.

کسی که همیشه احساس گناه می‌کرد، شروع می‌کند به پرسیدن اینکه واقعاً چه مسئولیتی بر عهدهٔ اوست.

این تغییرها می‌توانند واکنش‌هایی ایجاد کنند که هدفشان، آگاهانه یا ناآگاهانه، بازگرداندن رابطه به شکل قبلی باشد.

«تو عوض شدی.»

«این خود واقعی تو نیست.»

«قبلاً مهربان‌تر بودی.»

«خیلی سرد شدی.»

«از وقتی درمان می‌ری، فقط خودت رو می‌بینی.»

گاهی این جمله‌ها واقعاً حاوی نگرانی‌اند.

اما گاهی هم صدای چیزی دیگر هستند: ناراحتی از اینکه رابطه دیگر مثل قبل کار نمی‌کند.

چرا آدم قبلی برای دیگران دوست‌داشتنی‌تر بود؟

چون ممکن است آدم قبلی برای آنها قابل‌پیش‌بینی‌تر بوده باشد.

کسی که همیشه بله می‌گفت، راحت‌تر بود.

کسی که همیشه احساس گناه می‌کرد، قابل‌کنترل‌تر بود.

کسی که همیشه دیگری را آرام می‌کرد، امنیت بیشتری ایجاد می‌کرد.

کسی که هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کرد، کمتر رابطه را به چالش می‌کشید.

در چنین شرایطی، ممکن است سلامت روانی یک نفر برای مدتی کوتاه با ناراحتی روانی اطرافیانش همراه شود.

نه به این دلیل که درمان الزاماً باعث خودخواهی یا سردی می‌شود، بلکه چون تغییر فرد، هزینه‌ها و مسئولیت‌های رابطه را دوباره توزیع می‌کند.

اگر کسی دیگر حاضر نیست تمام بار عاطفی رابطه را به دوش بکشد، شخص دیگری باید بخشی از آن را تحمل کند.

اگر کسی دیگر برای هر تصمیمی اجازه نمی‌گیرد، دیگری باید با استقلال او کنار بیاید.

اگر کسی دیگر حاضر نیست توهین را با «اشکالی ندارد» پاسخ دهد، رابطه باید راه دیگری برای مدیریت تعارض پیدا کند.

رشد یک نفر گاهی از دیگران می‌خواهد خودشان هم تغییر کنند.

و این بخش از تغییر معمولاً چندان خوشایند نیست.

اما هر مخالفتی نشانهٔ این نیست که ما درست عمل می‌کنیم.

اینجا یک خطر مهم وجود دارد.

بعد از شروع درمان، ممکن است فرد هر واکنش منفی اطرافیان را نشانهٔ این بداند که «پس دارم درست تغییر می‌کنم».

این هم می‌تواند اشتباه باشد.

ممکن است واقعاً بیش از حد فاصله گرفته باشیم.

ممکن است «مرزبندی» را با تنبیه کردن دیگران اشتباه گرفته باشیم.

ممکن است به جای شناختن نیازهای خود، تمام خواسته‌های دیگران را بی‌اعتبار کنیم.

ممکن است زبان روان‌شناسی را به ابزاری برای قضاوت اطرافیان تبدیل کرده باشیم.

بنابراین اعتراض دیگران نه مدرک بدتر شدن ماست و نه مدرک بهتر شدن ما.

فقط یک داده است.

داده‌ای که ارزش فکر کردن دارد.

شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های درمان همین باشد.

اینکه وقتی تغییر می‌کنیم، همیشه تأیید نمی‌شویم.

گاهی حتی آدم‌هایی که دوستمان دارند، از نسخهٔ جدید ما خوششان نمی‌آید.

نه لزوماً چون ما بدتر شده‌ایم؛ بلکه چون رابطه‌ای که با ما داشتند دیگر همان رابطهٔ قبلی نیست.

آنها هم باید یاد بگیرند با کسی زندگی کنند که بیشتر می‌گوید «نه»، بیشتر حرف می‌زند، کمتر توضیح می‌دهد، مسئولیت احساسات دیگران را کمتر به عهده می‌گیرد یا دیگر حاضر نیست بعضی نقش‌های قدیمی را بازی کند.

این فرایند می‌تواند برای همه دشوار باشد.

و گاهی رابطه از این مرحله عبور می‌کند و شکل بالغ‌تری پیدا می‌کند.

گاهی هم نمی‌تواند.

چون بعضی رابطه‌ها دقیقاً بر همان چیزی بنا شده‌اند که فرد در درمان دارد از آن فاصله می‌گیرد.

پس از کجا بفهمیم تغییر ما واقعاً تغییر است؟

شاید یکی از نشانه‌ها این باشد که بتوانیم هم‌زمان دو چیز را تحمل کنیم:

«من دیگر نمی‌خواهم مثل قبل زندگی کنم.»

و:

«ممکن است تغییر من برای آدم‌های مهم زندگی‌ام دشوار باشد.»

لازم نیست برای اینکه تغییرمان را معتبر بدانیم، همهٔ اطرافیانمان آن را تأیید کنند.

اما لازم است بتوانیم خودمان را هم زیر سؤال ببریم.

آیا دارم بیشتر خودم را می‌شناسم یا فقط بیشتر از دیگران فاصله می‌گیرم؟

آیا مرز می‌گذارم یا دیگران را مجازات می‌کنم؟

آیا مسئولیت زندگی خودم را بیشتر می‌پذیرم یا مسئولیت دیگران را کمتر از آنچه واقعاً هست انکار می‌کنم؟

آیا آزادی بیشتری پیدا کرده‌ام یا فقط شکل تازه‌ای از دفاع را ساخته‌ام؟

این پرسش‌ها مهم‌اند، چون هدف درمان ساختن انسانی نیست که دیگر هیچ‌کس از او ناراحت نشود؛ همان‌طور که هدف درمان ساختن انسانی نیست که دیگر به نظر دیگران اهمیت ندهد.

هدف می‌تواند چیزی دشوارتر باشد:

اینکه بتوانیم تغییر کنیم، بدون اینکه مجبور باشیم هر تغییر خود را درست بدانیم؛

و بتوانیم ناراحتی دیگران را تحمل کنیم، بدون اینکه فوراً برای آرام کردن آنها به نسخهٔ قبلی خودمان برگردیم.

گاهی آدم‌ها وقتی می‌گویند:

«تو از وقتی رفتی درمان، بدتر شدی»

واقعاً دارند دربارهٔ چیزی در ما حرف می‌زنند که نیاز به توجه دارد.

و گاهی دارند دربارهٔ چیزی حرف می‌زنند که در خودشان تغییر کرده است:

دیگر نمی‌توانند با ما همان‌طور که قبلاً می‌توانستند، رابطه داشته باشند.

تشخیص این دو از هم، یکی از دشوارترین بخش‌های تغییر است.

فیلتر قیمت
فیلتر قیمت - slider
1تومان — 9,000,000تومان