این مقاله برگرفته از مفهوم relentless hope یا «امید بیامان» از Martha Stark است. استارک، روانکاو و روانپزشک آمریکایی و از چهرههای حوزهی رواندرمانی روانپویشی است که این مفهوم را برای توصیف نوعی امیدِ سرسختانه به کار میبرد؛ امیدی که دیگر صرفاً انتظارِ یک آیندهی بهتر نیست، بلکه میتواند به راهی برای نپذیرفتنِ واقعیتی دردناک تبدیل شود. در این معنا، امید میتواند به یک دفاع روانی در برابر غمِ فقدان تبدیل شود؛ دفاعی که فرد را در پیگیریِ بیپایانِ چیزی نگه میدارد که شاید اساساً دیگر امکان بهدستآوردنش وجود نداشته باشد.
گاهی آنچه نمیتوانیم رهایش کنیم، یک آدم نیست؛ چیزی است که قرار بود با او داشته باشیم و هرگز نداشتیم.
شاید برای همین است که بعضی جداییها، حتی وقتی مدتها از پایانشان گذشته، هنوز تمام نشدهاند. رابطه تمام شده، آدم رفته، اما چیزی درون ما همچنان منتظر است. منتظر یک تماس، یک عذرخواهی، یک تغییر، یک روز که بالاخره طرف مقابل بفهمد چه بر ما گذشته است. گاهی حتی خودمان هم نمیدانیم دقیقاً منتظر چه هستیم؛ فقط احساس میکنیم اگر این اتفاق بیفتد، چیزی درون ما سر جای خودش قرار خواهد گرفت.
در چنین موقعیتی، امید میتواند شکل عجیبی پیدا کند.
امید معمولاً رو به آینده دارد؛ یعنی هنوز چیزی ممکن است اتفاق بیفتد. اما گاهی آنچه به آن امید بستهایم، در واقع آینده نیست. ما امیدواریم گذشته بالاخره چیزی را که از ما دریغ کرده، به ما برگرداند.
کودکی که بارها احساس کرده برای والدش کافی نیست، ممکن است سالها بعد هم در انتظار لحظهای بماند که بالاخره دیده شود. کسی که در رابطهای محبت کافی دریافت نکرده، ممکن است بیش از آنکه به دنبال رابطهای تازه باشد، همچنان امیدوار باشد همان آدم روزی بتواند آنچه را که نتوانست بدهد، به او بدهد. در این حالت، امید فقط به یک شخص گره نخورده است؛ به جبران یک فقدان گره خورده است.
و شاید همینجا باشد که رها کردن دشوار میشود. چون اگر بپذیریم چیزی که میخواستیم هرگز اتفاق نیفتاده، دیگر نمیتوانیم منتظر باشیم که روزی درست شود. باید با فقدانی روبهرو شویم که اتفاقاً دردناکتر از فقدان یک رابطه است: فقدان چیزی که هیچوقت واقعاً نداشتیم.
این نوع فقدان عجیب است. برای چیزی که داشتهایم، میتوانیم خاطره داشته باشیم؛ میتوانیم بگوییم چه زمانی از دستش دادیم. اما برای کودکی که هرگز احساس امنیت نکرد، برای مادری که هرگز آن مادری نبود که نیاز داشتیم، برای پدری که هیچوقت نتوانست آنطور که میخواستیم کنارمان باشد، یا برای عشقی که هیچوقت به آن شکلی که آرزو داشتیم شکل نگرفت، سوگواری کردن دشوارتر است. چطور برای چیزی عزاداری کنیم که در واقع هیچوقت وجود نداشته است؟
شاید به همین دلیل است که گاهی به جای سوگواری، مسئولیت را انتخاب میکنیم.
اگر فکر کنیم حتماً چیزی در ما اشتباه بوده، هنوز میتوانیم تصور کنیم که راهی برای تغییر نتیجه وجود دارد. اگر بیشتر تلاش کنم، اگر بهتر باشم، اگر کمتر نیاز داشته باشم، اگر او را بهتر بفهمم، شاید این بار اتفاق دیگری بیفتد. این فکر، هرچند دردناک، از پذیرفتن این واقعیت آسانتر است که بعضی چیزها هرگز در اختیار ما نبودهاند.
برای بعضی آدمها، این تلاش آنقدر ادامه پیدا میکند که دیگر حتی نمیدانند خودشان چه میخواهند. آنها یاد گرفتهاند خودشان را با دیگری تنظیم کنند؛ نیازهایشان را عقب بگذارند، ناراحتیشان را پنهان کنند و آن چیزی باشند که رابطه به آن احتیاج دارد. بیرون از رابطه شاید همهچیز خوب به نظر برسد، اما درونشان چیزی مدام میپرسد: «پس من کِی قرار است آن چیزی را که خودم نیاز دارم، بخواهم؟»
گاهی حتی خشم هم در همین نقطه ظاهر میشود. خشم همیشه به این معنا نیست که نمیتوانیم کسی را ببخشیم یا از او عبور کنیم. گاهی خشم راهی است برای اینکه پیشاپیش خودمان را از دوباره ناامید شدن محافظت کنیم؛ اگر از همین حالا عصبانی باشم، شاید دیگر مجبور نباشم امیدوار باشم.
اما مسئله این نیست که امید بد است. مسئله این است که امید ما به کجا نگاه میکند.
یک امید میتواند به چیزی که هنوز ممکن است شکل بگیرد نگاه کند. و یک امید میتواند ما را در انتظار چیزی نگه دارد که دیگر قرار نیست از گذشته به ما برسد.
شاید نقطهی دشوار درمان، جایی باشد که آدم بتواند برای اولین بار این دو را از هم جدا کند. ببیند که هنوز ممکن است چیزی را بخواهد، بدون اینکه مجبور باشد همان آدم را بخواهد. هنوز ممکن است آرزوی دوست داشته شدن داشته باشد، بدون اینکه منتظر بماند کسی که نتوانست دوستش داشته باشد، روزی تبدیل به آدم دیگری شود.
سوگ در اینجا به معنای دست کشیدن از خواستن نیست. به معنای پذیرفتن این است که آنچه میخواستیم، شاید از این رابطه، از این آدم، یا از این گذشته به ما نرسد.
و شاید همین پذیرش، برخلاف چیزی که به نظر میرسد، پایان امید نباشد.
شاید سوگ، امید را از بین نمیبرد؛ فقط آن را از گذشته آزاد میکند.
آنوقت سؤال دیگر این نیست که «چطور کاری کنم گذشته بالاخره آنچه را که میخواستم به من بدهد؟»
سؤال میتواند سادهتر و در عین حال دشوارتر باشد:
«حالا که قرار نیست گذشته تغییر کند، من با زندگیای که هنوز پیش رویم است، چه میکنم؟»