این مقاله برداشتی مستقل و الهام گرفته شده از آثار Kaitlyn Creasy، فیلسوف و استاد فلسفه در California State University, San Bernardino، است.
گاهی آدم فقط تنهاست.
نه اتفاق فاجعهباری افتاده، نه کسی به او خیانت کرده، نه لزوماً کسی عمداً او را کنار گذاشته است. فقط رابطهای که میخواست شکل نگرفته، صمیمیتی که آرزو داشت اتفاق نیفتاده، یا آدمی که انتظار داشت بماند، نمانده است.
در ابتدا، درد است.
بعد ممکن است چیزی تغییر کند.
آدم بهجای اینکه فقط از تنهاییاش رنج بکشد، شروع میکند به فکر کردن دربارهی اینکه چه کسی مقصر این تنهایی است.
«چرا من؟»
«چرا هیچکس من را نمیبیند؟»
«چرا آدمها همیشه آدمهای اشتباه را انتخاب میکنند؟»
«چرا دیگران چیزی را دارند که من ندارم؟»
و گاهی، بدون اینکه خودمان متوجه شویم، غم جای خود را به خشم میدهد.
تنهایی دیگر فقط یک فقدان نیست.
تبدیل میشود به اتهام.
ما معمولاً دربارهی تنهایی با زبان نیاز حرف میزنیم.
میگوییم انسان به محبت نیاز دارد، به تعلق نیاز دارد، به صمیمیت نیاز دارد. ما موجوداتی اجتماعی هستیم و بخشهایی از زندگی روانیمان فقط در رابطه با دیگران شکل میگیرد.
اما تنهایی یک حقیقت ناخوشایند دیگر را هم آشکار میکند:
بعضی از مهمترین نیازهای ما تحت کنترل خودمان نیستند.
من میتوانم تلاش کنم دوستداشتنی باشم، میتوانم به دیگری نزدیک شوم، گفتوگو کنم، مراقبت کنم، خودم را تغییر دهم و حتی سالها روی خودم کار کنم.
اما نمیتوانم دیگری را مجبور کنم که مرا دوست داشته باشد.
نمیتوانم کسی را مجبور کنم که با من صمیمی شود.
نمیتوانم تضمین کنم کسی که برای من مهم است، همان اندازه برای من اهمیت قائل باشد.
و اینجا تنهایی با چیزی عمیقتر از فقدان رابطه مواجهمان میکند:
با تجربهی ناتوانی.
با این واقعیت که بخشی از خوشبختی ما در دست دیگری است.
این وابستگی میتواند برای انسان دشوار باشد.
ما دوست داریم خودمان را موجوداتی مستقل ببینیم؛ آدمهایی که میتوانند سرنوشت خود را بسازند، انتخاب کنند و بر زندگیشان اثر بگذارند.
اما رابطه با دیگری این استقلال را محدود میکند.
برای دوست داشته شدن، به دیگری نیاز داریم.
برای دیده شدن، به نگاه دیگری نیاز داریم.
برای صمیمیت، به مشارکت دیگری نیاز داریم.
و اگر دیگری پاسخ ندهد، ممکن است با بخشی از زندگی روبهرو شویم که نمیتوانیم با ارادهی خودمان تغییرش دهیم.
تنهایی از این منظر فقط «کسی را نداشتن» نیست.
گاهی تجربهی دردناکِ نتوانستنِ به دست آوردن کسی است.
اینجاست که مفهوم ressentiment اهمیت پیدا میکند.
کایتلین کریسی، فیلسوف معاصر، در مقالهی خود با عنوان Loneliness and Ressentiment به رابطهی میان تنهایی و این وضعیت روانی میپردازد. او از مفهوم فلسفی ressentiment استفاده میکند؛ مفهومی که در سنت فلسفی نیچه اهمیت ویژهای دارد.
این واژه را نمیتوان بهسادگی «کینه» یا «دلخوری» ترجمه کرد.
Ressentiment بیشتر نوعی رنجشِ انباشته و خصمانه است؛ حالتی که در آن فرد نهتنها از چیزی رنج میبرد، بلکه بهتدریج منبع این رنج را در دیگری میبیند و احساس میکند به او ظلم شده است.
بنابراین تفاوتی وجود دارد میان این دو جمله:
«من تنها هستم و این خیلی دردناک است.»
و:
«من تنها هستم چون دیگران با من ناعادلانه رفتار کردهاند.»
در جملهی دوم، تنهایی دیگر صرفاً یک تجربه نیست.
به یک روایت دربارهی مقصر تبدیل شده است.
این تغییر کوچک، از نظر روانی بسیار مهم است.
وقتی میگوییم «من تنها هستم»، هنوز با یک فقدان مواجهیم.
اما وقتی میگوییم «آنها باعث شدند من تنها باشم»، بخشی از درد را به بیرون منتقل کردهایم.
دیگری اکنون مسئول رنج ماست.
این انتقال میتواند موقتاً احساس قدرت ایجاد کند.
چون پذیرش اینکه «من به دیگری نیاز دارم و او ممکن است مرا نخواهد» بسیار دردناک است.
اما گفتن اینکه «مشکل از آنهاست» سادهتر است.
در این حالت، آسیبپذیری جای خود را به خشم میدهد.
غم، که تجربهای از فقدان و ناتوانی است، میتواند تبدیل شود به احساس برتری اخلاقی:
«من مشکل ندارم؛ آنها مشکل دارند.»
و شاید همینجا است که تنهایی میتواند از یک تجربهی دردناک به یک هویت تبدیل شود.
یکی از نمونههایی که کریسی برای روشن کردن این مسئله بررسی میکند، جامعهی افرادی است که خود را incel یا «تجرد ناخواسته» مینامند.
در اینجا مسئله صرفاً این نیست که فردی رابطهی عاطفی یا جنسی ندارد.
فقدان رابطه میتواند با مجموعهای از باورها ترکیب شود: اینکه فرد حق دارد چنین رابطهای داشته باشد، اینکه دیگران عمداً این حق را از او دریغ کردهاند، اینکه زنان یا جامعه مسئول او هستند، یا اینکه موفقیت دیگران نوعی بیعدالتی علیه اوست.
در چنین وضعیتی، یک تجربهی انسانی واقعی ــ تنهایی، میل به صمیمیت، طرد شدن یا ناکامی در رابطه ــ میتواند با تفسیری خصمانه از جهان ترکیب شود.
درد واقعی است.
اما تفسیر درد لزوماً درست نیست.
و این تمایز بسیار مهم است.
اینکه کسی از تنهایی رنج میبرد، به این معنا نیست که حق دارد دیگری را مقصر بداند.
و اینکه کسی احساس طردشدگی میکند، به این معنا نیست که واقعاً مورد ظلم قرار گرفته است.
اما این سازوکار فقط به گروههای افراطی مربوط نیست.
نسخههای بسیار خفیفتر آن را میتوان در زندگی روزمره دید.
کسی که بارها وارد رابطه شده و شکست خورده، ممکن است کمکم به این نتیجه برسد که «آدمها قابل اعتماد نیستند».
کسی که دوستیهایش از بین رفتهاند، ممکن است به این باور برسد که «هیچکس ظرفیت صمیمیت ندارد».
کسی که احساس میکند در خانواده دیده نشده، ممکن است جهان اجتماعی را به دو دسته تقسیم کند: کسانی که میفهمند و کسانی که نمیفهمند.
و کسی که مدتها تنها مانده، ممکن است بهتدریج به این روایت برسد که:
«من تنها نیستم؛ من کنار گذاشته شدهام.»
این دو تجربه یکی نیستند.
در اولی، انسان با فقدان مواجه است.
در دومی، جهان علیه او سازمان یافته است.
خطر ressentiment دقیقاً در همین نقطه است.
این حالت فقط ما را عصبانی نمیکند؛ میتواند نگاه ما به دیگران را تغییر دهد.
وقتی مدام جهان را از جایگاه فردی که «به او بدهکارند» تجربه میکنیم، دیگران کمتر شبیه انسانهایی با نیازها و آزادیهای خودشان دیده میشوند و بیشتر شبیه کسانی به نظر میرسند که چیزی را از ما دریغ کردهاند.
دیگری دیگر فقط کسی نیست که ما را انتخاب نکرده است.
او تبدیل میشود به کسی که انتخاب نکردن ما را به ما تحمیل کرده است.
و این تفاوت کوچکی نیست.
چون اگر دیگری آزاد است که مرا انتخاب نکند، من باید با درد آزادی او کنار بیایم.
اما اگر او را مقصر محرومیت خود بدانم، دیگر لازم نیست با آن ناتوانی روبهرو شوم.
میتوانم خشمگین باشم.
با این حال، شاید مهمترین نکته این باشد که نباید از اینجا به نتیجهای ساده برسیم:
«پس تنهایی آدمها را خشمگین میکند.»
موضوع پیچیدهتر است.
تنهایی بهخودیخود انسان را به ressentiment نمیرساند.
آدمهای زیادی تنها میشوند و بهجای خشم، به سمت رابطه، خودشناسی، خلاقیت، دوستیهای تازه یا پذیرش میروند.
تفاوت در این است که فرد با نیازمند بودن خودش چه میکند.
آیا میتواند بپذیرد که نیاز به دیگری ضعف نیست؟
آیا میتواند تحمل کند که چیزی را بخواهد و نتواند به آن دست پیدا کند؟
آیا میتواند بپذیرد که دیگری آزاد است او را انتخاب نکند، بدون اینکه این انتخاب را توهینی به ارزش شخصی خودش بداند؟
و شاید از همه مهمتر:
آیا میتواند میان «من چیزی را میخواهم و به آن نرسیدهام» و «من حق داشتم آن را داشته باشم» تفاوت بگذارد؟
پذیرفتن این تفاوت آسان نیست.
انسان وقتی رنج میکشد، معمولاً دنبال معنا میگردد.
اگر کسی ما را ترک کرده، میخواهیم بدانیم چرا.
اگر کسی ما را انتخاب نکرده، میخواهیم توضیحی داشته باشیم.
اگر تنها ماندهایم، میخواهیم بدانیم تقصیر چه کسی است.
اما همیشه پاسخ رضایتبخشی وجود ندارد.
گاهی هیچکس مقصر نیست.
گاهی دیگری فقط ما را نخواسته است.
گاهی آدمها با وجود تمام تلاششان، نمیتوانند نیازهای یکدیگر را برآورده کنند.
و گاهی زندگی چیزی را که عمیقاً میخواهیم، به ما نمیدهد.
این شاید یکی از سختترین تجربههای بلوغ روانی باشد:
تحمل کردن رنجی که نمیتوان برایش یک مقصر پیدا کرد.
شاید راه سالمترِ مواجهه با تنهایی این نباشد که سعی کنیم نیازمان به دیگری را انکار کنیم.
انسان مستقلِ مطلق وجود ندارد.
ما به دیگران نیاز داریم.
به نگاهشان، محبتشان، دوستیشان، حضورشان و گاهی حتی به تأییدشان.
مسئله این نیست که نیازمند نباشیم.
مسئله این است که بتوانیم نیازمند باشیم بدون اینکه نیازمندی را به طلبکاری تبدیل کنیم.
میتوان گفت:
«من به رابطه نیاز دارم.»
بدون اینکه بگوییم:
«پس دیگران موظفاند به من رابطه بدهند.»
میتوان گفت:
«من از طرد شدن رنج میبرم.»
بدون اینکه بگوییم:
«پس کسی که مرا طرد کرده، آدم بدی است.»
میتوان گفت:
«تنهایی برای من بسیار دردناک است.»
بدون اینکه نتیجه بگیریم:
«پس جهان علیه من است.»
این فاصله، هرچند کوچک به نظر میرسد، میتواند فاصلهی میان رنج و رنجش باشد.
شاید تنهایی یکی از جاهایی باشد که انسان بیش از هر جای دیگری با حقیقت آسیبپذیری خودش روبهرو میشود.
ما نمیتوانیم دیگری را مجبور کنیم ما را دوست داشته باشد.
نمیتوانیم صمیمیت را مطالبه کنیم و مطمئن باشیم که به دست میآید.
نمیتوانیم با ارادهی خودمان جای خالی یک رابطه را پر کنیم.
و همین ناتوانی دردناک است.
اما شاید پذیرش آن، برخلاف چیزی که در نگاه اول به نظر میرسد، نشانهی ضعف نباشد.
شاید نشانهی این باشد که هنوز میتوانیم دیگری را بهعنوان دیگری ببینیم؛ انسانی آزاد، با خواستها و انتخابهای خودش، نه ابزاری که باید نیازهای ما را برآورده کند.
تنهایی میتواند ما را به این نتیجه برساند که جهان به ما بدهکار است.
اما میتواند پرسش دیگری هم ایجاد کند:
با وجود اینکه نمیتوانم دیگری را مجبور کنم مرا انتخاب کند، حالا با این میل و این درد چه کنم؟
شاید پاسخ همیشه پیدا کردن یک رابطهی تازه نباشد.
گاهی پاسخ، تحمل کردن فقدان است.
گاهی ساختن رابطههای جدید.
گاهی بازنگری در انتظاراتمان.
و گاهی فقط پذیرفتن این حقیقت دشوار که انسان بودن یعنی تا حدی به کسانی نیاز داشته باشیم که نمیتوانیم انتخابشان را کنترل کنیم.
شاید بلوغ در این نباشد که دیگر تنها نشویم.
بلکه در این باشد که وقتی تنها میشویم، دردمان را به کینه تبدیل نکنیم.