FA    |    EN
آنچه در این مقاله میخوانید ..

چرا روان، گاهی درست همان چیزی را ویران می‌کند که آرزویش را دارد؟

اگر از بیشتر آدم‌ها بپرسید بزرگ‌ترین مانع زندگی‌شان چه بوده است، احتمالاً از شرایط اقتصادی، خانواده، شغل یا آدم‌های اطرافشان خواهند گفت. اما اگر کمی بیشتر فکر کنند، بسیاری از آن‌ها سرانجام به پاسخ دیگری می‌رسند؛ پاسخی که اعتراف به آن چندان آسان نیست.

«بزرگ‌ترین مانع، خودم بوده‌ام.»

جمله آشنایی است. آن‌قدر آشنا که شاید دیگر درباره آن فکر هم نکنیم. اما اگر لحظه‌ای درنگ کنیم، با پرسشی عجیب روبه‌رو می‌شویم.

چگونه ممکن است انسان، که بیش از هر موجود دیگری برای بقا، امنیت و پیشرفت تلاش می‌کند، گاهی خود به مانع خواسته‌هایش تبدیل شود؟

چرا کسی که آرزوی نوشتن دارد، ساعت‌ها از پشت میز فرار می‌کند؟

چرا کسی که مشتاق یک رابطه امن است، درست زمانی که رابطه عمق می‌گیرد، فاصله می‌گیرد؟

چرا گاهی مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی، بیش از هر چیز دیگری به تعویق می‌افتند؟

و شاید مهم‌تر از همه، چرا هرچه موضوع برای ما ارزشمندتر باشد، گاهی مقاومت درونی نیز شدیدتر می‌شود؟

معمولاً پاسخ‌های آماده‌ای برای این پرسش‌ها داریم؛ ضعف اراده، تنبلی، ترس از شکست، نداشتن اعتمادبه‌نفس یا کمال‌گرایی. این واژه‌ها آشنا هستند و تا حدی هم واقعیت را توصیف می‌کنند. اما اغلب فقط نام دیگری بر مسئله می‌گذارند، بی‌آنکه آن را توضیح دهند.

اینکه بگوییم فرد اهمال‌کار است، هنوز توضیح نمی‌دهد چرا درست در برابر همین کار اهمال می‌کند و نه کارهای دیگر.

اینکه بگوییم از شکست می‌ترسد، هنوز روشن نمی‌کند چرا گاهی درست در آستانه موفقیت، آشفته می‌شود.

شاید مسئله از همان ابتدا طور دیگری بوده است.

شاید آنچه ما «خودتخریبی» می‌نامیم، همیشه تلاشی برای ویران کردن خود نیست.

شاید شکلی از محافظت باشد.

ما معمولاً رفتار را از نقطه پایانش قضاوت می‌کنیم.

نتیجه را می‌بینیم؛ پروژه‌ای که نیمه‌کاره رها شده، رابطه‌ای که از هم پاشیده، فرصتی که از دست رفته است. اما رفتار، مانند هر پدیده انسانی دیگری، گذشته‌ای دارد؛ گذشته‌ای که اگر دیده نشود، خود رفتار نیز نامفهوم باقی می‌ماند.

هیچ کودکی با میل به شکست متولد نمی‌شود.

هیچ‌کس از ابتدا نمی‌آموزد که آرزوهایش را خراب کند.

اما همه ما، دیر یا زود، یاد می‌گیریم چگونه از خود محافظت کنیم.

گاهی این محافظت آشکار است؛ عقب کشیدن دست از شعله آتش.

اما بیشتر اوقات، شکل پیچیده‌تری دارد.

کودکی را تصور کنید که بارها تجربه کرده است دیده شدن با قضاوت همراه است. یا ابراز خواسته‌ها با تحقیر پاسخ داده می‌شود. یا موفقیت او آرامش خانواده را بر هم می‌زند. او برای ادامه زندگی، ناچار است جهان را همان‌گونه که تجربه کرده بفهمد.

آنچه در چنین شرایطی شکل می‌گیرد، فقط خاطره نیست.

نوعی شیوه نگاه کردن به جهان است.

روان، برخلاف حافظه، فقط گذشته را ذخیره نمی‌کند؛ گذشته را به عینکی تبدیل می‌کند که اکنون را از پشت آن می‌بینیم.

سال‌ها بعد، شاید دیگر هیچ شباهتی میان زندگی امروز و آن سال‌ها وجود نداشته باشد، اما عینک هنوز همان است.

برای همین است که گاهی واکنش ما به یک موقعیت، بیشتر از آنکه پاسخی به اکنون باشد، پاسخی به گذشته است.

در ظاهر، فرد از ارسال یک رزومه طفره می‌رود.

اما ممکن است آنچه واقعاً به تعویق افتاده، روبه‌رو شدن با تجربه‌ای بسیار قدیمی باشد؛ تجربه دیده شدن، قضاوت شدن، یا حتی موفق شدن.

این همان نقطه‌ای است که نگاه روان‌درمانی از بسیاری از توضیح‌های رایج فاصله می‌گیرد.

پرسش دیگر این نیست که «چرا این رفتار اشتباه است؟»

پرسش این است که «این رفتار زمانی قرار بود چه مسئله‌ای را حل کند؟»

این دو پرسش، شبیه هم به نظر می‌رسند، اما مسیر کاملاً متفاوتی را پیش روی ما می‌گذارند.

در پرسش اول، رفتار دشمن است.

در پرسش دوم، رفتار حامل یک معناست.

و تا زمانی که معنای آن فهمیده نشود، از بین بردنش لزوماً چیزی را حل نخواهد کرد.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از تلاش‌های ما برای تغییر، به نتیجه‌ای پایدار نمی‌رسند.

وقتی رفتاری را صرفاً یک عادت بد، یک ضعف یا یک نقص شخصیتی بدانیم، طبیعی است که بخواهیم آن را حذف کنیم؛ با اراده بیشتر، برنامه‌ریزی دقیق‌تر یا سرزنش کمتر. گاهی این روش‌ها مؤثرند، اما اغلب فقط برای مدتی کوتاه.

مسئله این نیست که انسان توان تغییر ندارد. مسئله این است که روان، به‌ندرت چیزی را بی‌دلیل رها می‌کند.

اگر رفتاری سال‌ها دوام آورده باشد، احتمال زیادی وجود دارد که زمانی کارکردی مهم داشته است؛ حتی اگر امروز دیگر آن کارکرد را نداشته باشد.

این نکته، نگاه ما را به بسیاری از رفتارها تغییر می‌دهد.

برای مثال، اهمال‌کاری را در نظر بگیرید.

ما معمولاً آن را ناتوانی در شروع کردن می‌دانیم. اما آیا همیشه همین است؟

چرا بعضی افراد برای انجام ده‌ها کار روزمره مشکلی ندارند، اما درست وقتی نوبت به مهم‌ترین پروژه زندگی‌شان می‌رسد، ناگهان انرژی، تمرکز و حتی علاقه‌شان را از دست می‌دهند؟

اگر مسئله فقط تنبلی بود، این بی‌میلی باید در همه جنبه‌های زندگی دیده می‌شد.

اما اغلب چنین نیست.

روان، انتخابی مقاومت می‌کند.

در برابر بعضی موقعیت‌ها آرام است و در برابر بعضی دیگر، ناگهان آشفته می‌شود.

همین تفاوت، نشانه مهمی است؛ گویی خود رفتار، به ما می‌گوید مسئله جای دیگری است.

نکته دیگری نیز وجود دارد که کمتر درباره آن صحبت می‌شود.

ما معمولاً تصور می‌کنیم انسان از شکست می‌ترسد.

اما تجربه روان‌درمانی بارها نشان می‌دهد که گاهی آنچه اضطراب را برمی‌انگیزد، نه شکست، بلکه تغییر است.

موفقیت، فقط رسیدن به یک هدف نیست.

موفقیت، گاهی به معنای از دست دادن هویتی است که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ایم.

کسی که همیشه خود را «کسی که هنوز فرصت پیدا نکرده» می‌دانسته است، با موفقیت ناچار می‌شود خود را جور دیگری ببیند.

کسی که همیشه آرزو داشته نویسنده شود، از لحظه‌ای که کتابش منتشر می‌شود، دیگر نمی‌تواند پشت این تصور پنهان شود که «اگر می‌خواستم، حتماً می‌توانستم.»

رسیدن، خیال را به واقعیت تبدیل می‌کند.

و واقعیت، همیشه آرامش‌بخش نیست.

شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها درست نزدیک مقصد، سرعتشان را کم می‌کنند.

نه به این دلیل که مقصد را نمی‌خواهند؛ بلکه چون رسیدن، نظمی را برهم می‌زند که سال‌ها با آن زندگی کرده‌اند.

ما معمولاً رفتار را می‌بینیم، اما رابطه رفتار با زندگی فرد را نمی‌بینیم.

دو نفر ممکن است هر دو کاری را به تعویق بیندازند، اما معنای این تعویق برای آن‌ها یکسان نباشد.

یکی از روبه‌رو شدن با قضاوت دیگران فاصله می‌گیرد.

دیگری از مسئولیتی که پس از موفقیت بر دوشش خواهد آمد.

سومی از تغییری که ناچار است پس از رسیدن بپذیرد.

رفتار ممکن است یکسان باشد، اما روان، هر بار داستان دیگری روایت می‌کند.

شاید به همین دلیل است که نسخه‌های یکسان، همیشه کارآمد نیستند.

نمی‌توان بدون فهمیدن داستان، فقط پایان آن را تغییر داد.

روان‌درمانی، دست‌کم در معنایی که به فهم انسان نزدیک‌تر است، تلاشی برای حذف رفتارها نیست.

پیش از هر چیز، تلاشی است برای خواندن آن‌ها.

هر رفتار، پیش از آنکه یک مشکل باشد، متنی است که باید خوانده شود.

متنی که به زبان نشانه‌ها نوشته شده است.

اگر فقط به ظاهر آن نگاه کنیم، شاید واژه‌هایی مانند «تنبلی»، «بی‌ارادگی» یا «خودتخریبی» برای توصیفش کافی به نظر برسند.

اما اگر کمی بیشتر در آن مکث کنیم، ممکن است متوجه شویم که این واژه‌ها، بیش از آنکه چیزی را توضیح دهند، ما را از دیدن مسئله اصلی بازمی‌دارند.

شاید آنچه سال‌ها نام خودتخریبی بر آن گذاشته‌ایم، در اصل کوششی بوده است برای محافظت از بخشی از وجودمان؛ بخشی که هنوز جهان را با قواعدی می‌بیند که مدت‌هاست تغییر کرده‌اند.

و شاید درمان، دقیقاً از همین لحظه آغاز شود؛

از لحظه‌ای که به جای جنگیدن با رفتار، کنجکاو می‌شویم بدانیم این رفتار، سال‌هاست از چه چیزی مراقبت می‌کند.

زیرا گاهی آنچه باید تغییر کند، نه رفتار، بلکه روایتی است که سال‌ها درباره آن برای خود ساخته‌ایم.

شاید بزرگ‌ترین مانع زندگی ما، خودمان نباشیم.

شاید بزرگ‌ترین مانع، این باشد که هنوز داریم خود امروزمان را با ترس‌های دیروز زندگی می‌کنیم.

فیلتر قیمت
فیلتر قیمت - slider
1تومان — 9,000,000تومان